|
با سلام خدمت دوستان. این وبلاگ نیاز به یک بازسازی کلی دارد و باز سازی کلی هم نیاز به وقتی زیاد! چیزی که امروزه بسیار کم پیدا میشود! پس دوستان به بزرگی خود این جانب را عفو نمایند و صبر پیشه کنند تا وبلاگ در آینده ای نزدیک فعالیت خود را دوباره از سر بگیرد. در آینده اصلاحاتی چون : آپلود تصاویر و فایل ها در یک هاست مطمئن ، صفحه بندی وبلاگ ، تصحیح فونت های مطالب ، برچسب گذاری مطالب و... را در وبلاگ صورت خواهیم داد. پیشاپیش از صبر و بزرگواری شما سپاس گذارم. با تشکر برچسبها: بازسازی وبلاگ عناوین مطالب - خوراک RSS [ شنبه ششم اسفند 1390 ] [ 8:13 ] [ بنده ای از بندگان خداوند ]
گاو ما ما می کرد گوسفند بع بع می کرد سگ واق واق می کرد و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند. موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند. دیروز که حسنک با کبری چت می کرد . کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است. کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد. پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد. برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود . ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت . ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد . ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد . کبری و مسافران قطار مردند. اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود . الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند. او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت . اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد! برچسبها: زمانه, دبستان, کودکی عناوین مطالب - خوراک RSS [ سه شنبه دوم اسفند 1390 ] [ 8:8 ] [ بنده ای از بندگان خداوند ]
در آرامش حاكم بر آزمايشگاهها و كتابخانههايتان زندگي كنيد، نخست از خود بپرسيد: من براي كشور خويش چه كردهام؟ و اين پرسش را آنقدر ادامه دهيد تا به اين احساس شاديبخش و هيجانانگيز برسيد كه شايد سهم كوچكي از پيشرفت و اعتلاي بشريت داشتهايد! عليرغم هر گونه پاداشي كه در برابر تلاشهايتان در زندگي دريافت ميداريد، بايد در انتهاي هر مرحله بتوانيد با جسارت و صداي بلند تكرار كنيد: آنچه در توان داشتهام، انجام دادهام. بخشی از وصیت نامه لویی پاستور برچسبها: لویی پاستور, موفقیت عناوین مطالب - خوراک RSS [ دوشنبه دهم بهمن 1390 ] [ 8:39 ] [ بنده ای از بندگان خداوند ]
بازوی من خم میشود یعنی خدا هست مه بیش یا کم میشود یعنی خدا هست دنیا توانستی نباشد.هست اما عالم چو عالم میشود یعنی خدا هست... برچسبها: خدا عناوین مطالب - خوراک RSS [ یکشنبه نهم بهمن 1390 ] [ 17:42 ] [ بنده ای از بندگان خداوند ]
شیطان اندازه یک حبّه قند است گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما حل می شود آرام آرام بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم و روحمان سر می کشد آن را آن چای شیرین را شیطان زهرآگین ِدیرین را آن وقت او خون می شود در خانه تن می چرخد و می گردد و می ماند آنجا او می شود من *** طعم دهانم تلخ ِتلخ است انگار سمی قطره قطره رفته میان تاروپودم این لکه ها چیست؟ بر روح ِ سرتاپا کبودم! ای وای پیش از آنکه از این سم بمیرم باید که از دست خودت دارو بگیرم ای آنکه داروخانه ات هر موقع باز است من ناخوشم داروی من راز و نیاز است چشمان من ابر است و هی باران می آید اما بگو کِی می رود این درد و کِی درمان می آید؟ *** شب بود اما صبح آمده این دوروبرها این ردپای روشن اوست این بال و پرها *** لطفت برایم نسخه پیچید: یک شیشه شربت، آسمان یک قرص ِخورشید یک استکان یاد خدا باید بنوشم معجونی از نور و دعا باید بنوشم اشعار از خانم عرفان نظرآهاری برچسبها: عرفان نظر آهاری, شیطان عناوین مطالب - خوراک RSS [ یکشنبه نهم بهمن 1390 ] [ 17:41 ] [ بنده ای از بندگان خداوند ]
![]() انسان کامل امیرمؤمنان علی علیه السلام در توضیح ویژگی های انسان کامل در قالب شرح حال یکی از برادران دینی شان چنین فرمود: «در گذشته، برادری دینی داشتم که در چشم من بزرگ مقدار بود؛ چون دنیای حرام در چشم او بی ارزش می نمود و از شکم بارگی دور بود، پس آنچه را نمی یافت، آرزو نمی کرد و آنچه را می یافت زیاده روی نداشت. در بیشتر عمرش ساکت بود؛ اما گاهی که لب به سخن می گشود، بر دیگر سخنوران برتری داشت و تشنگی پرسش کنندگان را فرو می نشاند. به ظاهر، ناتوان و مستضعف می نمود؛ امّا در برخورد جدّی، چونان شیر بیشه می خروشید، یا چون مار بیابانی، به حرکت در می آمد... آنچه عمل می کرد، می گفت و بدانچه عمل نمی کرد چیزی نمی گفت... پس بر شما باد روی آوردن به اینگونه از ارزش های اخلاقی و رقابت با یکدیگر در کسب آنها». برای مطالعه ی ادامه مقاله به ادامه ی مطلب مراجعه فرمایید.
برچسبها: انسان کامل, نهج البلاغه, امام علی ادامه مطلبعناوین مطالب - خوراک RSS [ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 12:16 ] [ بنده ای از بندگان خداوند ]
![]() یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم. اسمش مارک بود و انگار همه کتابهایش را با خود به خانه میبرد. با خودم گفتم: 'کی این همه کتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما این پسر خیلی بی حالی است!' من برای آخر هفته ام برنامه ریزی کرده بودم (مسابقهی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانهی یکی از همکلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم. همینطور که می رفتم، تعدادی از بچه ها رو دیدم که به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. کتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاکها افتاد. عینکش افتاد و من دیدم چند متر اون طرفتر ، روی چمنها پرت شد. سرش را که بالا آورد، در چشماش یه غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار قلبم به طرفش کشیده شد و بطرفش دویدم. در حالی که به دنبال عینکش می گشت، یه قطره درشت اشک در چشمهاش دیدم. همینطور که عینکش را به دستش میدادم، گفتم: ' این بچه ها یه مشت آشغالن!' او به من نگاهی کرد و گفت: ' هی ، متشکرم!' و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی که سرشار از سپاسگزاری قلبی بود. برای مطالعه ی داستان کامل به ادامه ی مطلب مراجعه فرمایید.
برچسبها: دوست, دوستی, تاثیر, عشق ادامه مطلبعناوین مطالب - خوراک RSS [ دوشنبه دوازدهم دی 1390 ] [ 19:44 ] [ بنده ای از بندگان خداوند ]
|
||
| [ طراح قالب : ماه موزیک ] [ Weblog Themes By : Mah Music ] | ||